به لحاظ تاریخی بشر سه دوره را پشت سر گذاشته است: سنت، مدرن و پسامدرن. در دوران مدرن بر روشهای منطقی و تجربی کشف حقایق عینی تاکید میشد. فرض این دیدگاه بر این است که قوانین معتبر و تعمیم پذیر درباره رفتار آدمیاز طریق تکرار پژوهش اثبات میشوند و مترادف با واقعیت قابل مشاهده از همان رفتار هستند. بر طبق این دیدگاه ما در جهانی قابل فهم به سر میبریم که برایش حقایق جهان شمولی به صورت روابط علی و معلولی وجود دارد و مشاهدهگر مستقل و بیطرف میتواند آنها را کشف کند. این مشاهدهگر با تلاش برای دور ماندن از سوداریها، بر اساس فرضیههایی کاری میکند که به شیوهای گزارهای و از لحاظ تجربی اثباتپذیر تدوین شدهاند و میکوشد متغیرها را تا حد امکان کنترل کند، بررسی آزمایشی را به متغیر مستقل مورد نظر تقلیل دهد و بافت یا محیطی را که در آن قرار دارد حذف کند. ولی دیدگاه پسامدرن منکر وجود یک جهان عینی قابل فهم است و قبول ندارد دانش بیطرف، فارغ از سوداری، خنثی و مستقلی وجود داشته باشد که میتواند حقیقت را منعکس کند. در عوض طرفداران این موضوع اظهار میدارند دیدگاه متفاوت افراد مختلف راجع به واقعیت مبنایی اجتماعی و تجربهای[1] دارد و شکل و محتوای آن وابسته به فردی است که آن دیدگاه را حفظ میکند، یعنی نظام اعتقادی یا برداشت یک نفر از واقعیت را نمیتوان به شکل عینی تعریف کرد، چونکه این نظام سازه ای است اجتماعی وبا موقعیت تاریخی خاص و مجموعه تجارب شخصی فرد پیوند دارد و حقیقت به جای آنکه امری ثابت یا مطلق باشد، نوعی درک آگاهانه است که اشخاص درباره آن همرایی دارند و همان گونه که گیوبا[2] اظهار میدارد، حقیقت صرفا در درون مجموعه سازه های اشخاصی وجود دارد که به آن فکر میکنند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 1382).
بر اساس دیدگاه مدرن فرضیات اساسی روانشناسی عینیگرا عبارت است از: 1) روانشناسی عینیگرا با یک جهان بینی مکانیسمی تطابق دارد که جهان و موجودات ساکن آن را به عنوان یک ماشین پیچیده نگاه و حوادث طبیعت را به عنوان نتیجه پراکنش نیروها تلقی میکند. 2) روانشناسی عینیگرا دانش را به عنوان فرآیندی از مشاهدات بدون ارزش گذاری و انباشتن قطعات مجزای وقایع بر روی هم میداند که بنا به گفته کلی[3] قطعه گرایی انباشتی[4] نام گرفته است. 3) روانشناسی عینیگرا معیار قضاوت برای درستی یک گزاره را فقط ارزش درستی[5] آن میداند. 4) کاربرد عینیگرا از این فرضیات و دیگر فرضیات این دیدگاه در مطالعه انسان منجر به این نظر میشود که افراد ارگانیسمهایی واکنشی و منفعل هستند و توسط اثرات غیر مستقیم محیط هدایت میشوند (لوئیسبوتلا[6]، 2002)
با این حال، در چند دهه اخیر مقدار رو به رشدی از تحقیقات نابسندگی کلی رویکرد عینیگرا را در مطالعات انسانی خاطر نشان کردهاند. در میان آنها، ساختگرایی و روانشناسی رِوایی، دو جایگزین احتمالی روانشناسی عینیگرا به حساب میآیند. تا حد زیادی، هر دو دیدگاه مذکور، فرضیات معرفت شناختی متضادی با روانشناسی عینیگرا دارند. اول، ساختگرایی و روانشناسی رِوایی یک جهان بینی بافتی اختیار کردهاند که جهان را به مثابه یک متن در حال تغییر مینگرد که برای فهمیدنش، باید آن را به طور فعالانهای تفسیر کرد و ساخت. دوم، این دو دیدگاه، دانش را به عنوان فرآیندی از ساخت و بازساخت معانی فردی و اجتماعی میدانند که به قول کلی، تناوب گرایی ساختی[7] نام دارد. سوم، دو دیدگاه مذکور، سودمندی عملی و پیش گویانه را به عنوان ملاک درستی میدانند، زیرا این دیدگاه ها، حقیقت نهایی هیچ گزاره ای را در دسترس نمیدانند. چهار، هر دو دیدگاه مذکور، افراد را به عنوان موجوداتی پیش فعال و آینده محور میدانند. همچنین، رابطه بین افراد و محیط را مانند یک رابطه دیالکتیکی (گفت و گویی) میدانند که هر دو طرف به وسیله فعالیتهای متقابل، تغییر و تحول مییابند.با وجود شباهتهای میان ساختگرایی و روانشناسی رِوایی، هر دیدگاه از استعارههای ریشه ای متفاوتی برای مشخص کردن هسته فرآیندهای انسانی استفاده میکند. در حالی که ساختگرایی از استعارهی دانش به عنوان نظریه شخصی استفاده میکند، روانشناسی رِوایی از استعاره دانش به عنوان روایت شخصی سود میجوید (همان منبع).
پارادایم روایت درباره دانش، در دهة 1980 با حرکت سازهگرایی اجتماعی و دیگر رویکردهای تفسیری علوم اجتماعی آغاز شد. حرکت سازه گرایی اجتماعی نتیجه سنتهای هرمنوتیک[8] در ادبیات داستانی است. در مفهوم سازی دانش فرضیه بنیادی این است که ذهن ماهیت اجتماعی دارد و همچنین زبان نقش مهمیدر ادراک ایفا میکند. همانطور که اشاره شد سازهگرایان تفسیر متفاوتی از دانش دارند،
آنها فرضیه عینیت علم را بر اساس ایدههای واقعی از جهانی که جدا از انسان است، نمیپذیرند. آنها تاکید بیشتری بر فرایندهای اجتماعی در ایجاد دانش و اعتبار ادعاهای علمیدارند که همخوان با دیدگاههای فرهنگی، انسان شناسی و جامعه شناسی در مورد علم و چگونگی ایجاد دانش در حوزه انسانی است. این تفسیر به روایت گری آن روی سکه فلسفه رئالیسیتی بر اساس فرضیههای عینیت گرایی در دانش انسان است. حتی فلاسفه علم به نقش میانجی بودن زبان در فهم واقعیتهای انسانی اذعان دارند ( اسماعیلی نسب، 1383؛ به نقل از کازدین، 2000).
تغییر بسوی رویکرد روایتی دانش انعکاسی از پیوستاری بودن فلسفه علم است که به میزانهای متفاوتی بر کارکردهای اجتماعی، تفسیری و علمیدر بافتهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و تاریخی تاکید دارند. با این دیدگاه پارادایم روایتی نظریه سطح دوم یا فرا سطحی است که به چگونگی ایجاد نظریهها توسط انسان در فرایندهای تفسیر اجتماعی و با توجه به بافت میپردازد (همان منبع).
از دیدگاه فرانظریهای پارادایم روایتی معادل با جزئیاتی از رویکرد هرمنوتیک است. رویکرد هرمنوتیک دانش را تفسیرهای بافتی میکند و از چهارچوبهای تحلیلی با فرضیهها و سوالات محدود فاصله میگیرد. رویکرد روایتی هرمنوتیک اساسا بر گفت و گوهای جمعی افقهای مشترک تفسیری تکیه دارد و مسائل را با استانداردها و توافقهای جمعی ارائه میدهد .علاوه بر زیربناهای فلسفی سازه گرایی اجتماعی رویکرد روایت به دانش به نقش فرد در تفسیر خود اشاره دارد و بر عاملیت فرد در ایجاد دانش داستان گونه تاکید میکند. در نتیجه دیدگاه روایت در فلسفه به ماهیت تفکری بودن، خود ارجاع بودن و خود جهت ده بودن در دانش انسان توجه بیشتری دارد (همان منبع).
کارکرد دانش روایتی تفسیر متقابل خود و دیگران در یک گفت و گوی دو جانبه است. دیدگاه رِوایی به روانشناسی توضیح میدهد که چگونه مردم معانی مناسب و نمایشنامههای رِوایی را از فرهنگ خود گرفته و در تعامل هویت فردی با محیط شکل میدهند. انسان به عنوان محصول فرهنگ، موضوع امکانات و محدودیتهای زندگی اجتماعی است. بنابراین هستی شناسی فرد یا روانشناسی بودن او در همسازی هستی شناسی اجتماعی یا ماهیت اجتماعی انسان است (همان منبع).
از لحاظ تفاوت دیدگاههای مدرن و پسامدرن در حوزهي آسیبشناسی و درمان میتوان اشاره کرد که تمرکز بیشتر درمانهای سنتی بر فرد بوده و نه بر اجتماع، و فرد یا زوج به عنوان یک واحد مجزا در مرکز درمان بوده است. مطابق این چشماندازهای سنتی افراد یا زوجها ممکن است تحت تاثیر قرار بگیرند، برانگیخته شوند، حتی توسط تعامل با دیگران شرطی شده و یا از تجربهها ناگوار تاثیر بپذیرند ولی آنها ممکن است آن آسیب یا لطمه را به عنوان جوهر یا پویایی درونی خود حفظ کنند و آن را نگهدارند. این آسیب است که باید به عنوان قرار گیری در جای مناسب به واسطه توجه کارشناسانه درمانگران فهمیده شود. گسترهی درمان در فرهنگ مشاورهی مدرنیست شامل اعمال متنوعی مانند ریشه کنی تاثیرات ناخودآگاه زندگی دوران کودکی است. همچنین این اعمال در بر دارندهی استقرار زمینهای برای تسهیل و افزایش ظرفیت فرد برای غلبه بر مشکلاتش است، مانند برقراری جلسات هفتگی منظم برای فرد که در آن با پذیرش و احترام به صحبتهای فرد گوش داده میشود. در این نگاه فرد گرایانه، موضع اجتماعی فرد و مقولاتی که او برای مشاوره پیش میآورد به فراموشی سپرده میشود. در مقابل روانشناسان ساختارگرای اجتماعی، به جای نظریههای فرضی آسیب یا لطمه درونی بر فرایندهای فرهنگی یا اجتماعی تمرکز میکنند که ما از طریق آنها طرز نگاهمان به جهان را کسب میکنیم و ماهیت این نگاهها است که به نوبه خود اعمال ما را تحت تاثیر قرار میدهند. ساخت گرایان اجتماعی فرض میکنند که این گسترهی هنجارهای فرهنگی ـ اجتماعی آزمون نشده و نامرئی برای افراد، گروهها و جوامع جایگاه واقعیت را اشغال میکنند. آنها میگویند که ما پیوسته نگاهمان به واقعیت را از طریق این هنجارها و نیز تاثیرات فرهنگ و دیگر افراد بنا میکنیم. آنطور که جروم برونر[1] مینویسد ـ و تلویحا به داستان های افراد اشاره دارد ـ «شکل واقعی زندگی ما ـ طرح مدام در حال تغییر و تحول از خود زندگینامهی ما که در ذهنمان نگه میداریم ـ فقط به واسطهی نظامهای فرهنگی تفسیر و تعبیر برای ما و دیگران قابل فهم میشود» (33:1990). این نگاه با تاکیدش بر ماهیت چندگانه، در حال تغییر و تعاملی انسان رویکردی پسامدرن است (پاینه[2]، 2000).
1. روایت در فرهنگ عامه، رسانه و زندگی روزمره/ آسا برگر، آرتور (1380)/ ترجمه محمد رضا لیروای/ انتشارات سروش.
2.در فصل 13 اين كتاب توضيح مختصر و مفيدي درباره روايت درماني داده شده و يك مورد تحليل داستاني نيز آورده شده است : نظریههای روان درمانی/ پروچسکا، جیمز او و نورکراس جان سی (1381)/ ترجمهی یحیی سیدمحمدی/ انتشارات رشد
3. استعاره و شناخت/مولف: حبیب الله قاسم زاده (1379)/ انتشارات فرهنگیان.
4.قصه درماني/مولف:ميلتون اريكسون/مترجم:مهدي قراچه داغي/نشر دايره/1382