در بخش پایههای فلسفی نظریهی روایت به طور مختصر چگونگی شکل گیری رویکردی که به نظریه روایت انجامید توضیح داده شد. در این بخش بیشتر سعی میشود به خود نظریهی روایت در دیدگاه پسامدرن پرداخته شود.
تعریف لغوی تنها یکی از جنبههای واژه روایت است که در این درمان به کار میرود. اگر این جنبه همه ابعاد را پوشش میداد، آن وقت در مقایسه با کاربرد این واژه در درمان عملی معنای بسیار محدودی را شامل میشد. یک معنای مهم و گستردهتر از واژه روایت به یک روش نسبتا جدید از تفکر درباره ماهیت زندگی و آگاهی انسان ـ که اکنون به آن پسامدرن میگویندـ برمیگردد. در این روش دو راه برای توضیح جهان و زندگی انسان وجود دارد: استدلال بر اساس روایت و شیوه منطقی ـ علمی. شیوه منطقی در پی شرایط حقیقت عام است، حال آنکه شیوه رِوایی در جست و جوی پیوندهای خاص میان رخدادهاست. در شیوه رِوایی توضیح درون بافت و متن نقش بسته است، حال آنکه توضیح منطقی علمیاز رخدادهایی در مکان و زمان استخراج میشود (آسابرگر، 1380 به نقل از جروم برونر، 1986).
بسیاری از درمانهای سنتی بر انگارههای روان شناختی مبتنی بر روایت علمیبنا شدهاند، که از مشاهدات اقتباس شده و توسط به اصطلاح تحقیقات عینی و ملموس تایید شده است (برای مثال راجرز، 1961). طراحان درمانها اغلب فرض کردهاند که با خوانش، تفکر و آموزش هرچه بیشتر کارآموز بیشتر میتوان در دانش عینی فرضی که در نظریهها وجود دارد، شریک شد، برای مثال برای مکانیابی و ارزشیابی منابع انگیزش، ریشههای پریشانی، مکانیسمهای روابط، علتیابی و درمانیابی مقولات مربوط به درمان. ولی در چشمانداز پستمدرن فرض بر این است که بیشتر از اینکه هر چیزی را با نظریههای روان شناختی متناقضی که در مکاتب درمانی مختلف وجود دارد، بسنجیم، باید از درک بیواسطه، هر روزی، ملموس و شخصی زندگیهایمان که بطور اولیهای برایمان قابل شناخت است ـ و از طریق داستانهایی که ما و دیگران درباره خودمان میگوییم به دست میآیدـ استفاده کنیم. در چشمانداز پسامدرن این داستانها قالبی از مفاهیم و باورها را میسازند که از طریق آن ما زندگیهایمان و جهانی را که زندگیهایمان در آن رخ میدهد درک میکنیم. بین داستانهایی که ما برای خودمان تعریف میکنیم، راههایی که از طریق آنها زندگی میکنیم و داستانهایی که در آینده درباره زندگی گذشتهمان بازگو میکنیم تعامل وجود دارد (پاینه، 2000).
به نظر وایت[1] روایت و داستان زندگی یعنی این که انسانها موجوداتی تفسیر کننده هستند و ما در تفسیر تجارب زندگی خود فعالیت داریم. این یعنی فرض اینکه تفسیر تجارب ما بدون دسترسی به قالبهایی از وضوح ممکن نیست، قالبهایی که اسناد معنا را برای ما ممکن میسازد، به عبارت دیگر داستانها این قالبها را برایمان فراهم میکنند. فرض زیربنایی در این مورد این است که معناهایی که در فرایند تفسیر دخالت دارند، از نظر اثربخشی بر زندگی خنثی نیستند، بلکه بر آنچه انجام میدهیم اثر مستقیم و واقعی میگذارند. این یعنی فرض این که خود داستان یا روایت تعیین میکند کدام جنبهی زندگی ما باید بیان و اظهار شود و آنها هستند که شکل زندگی ما را مشخص میکنند. به عبارت دیگر ما از طریق داستانهایی که دربارهي زندگی خود داریم زندگی میکنیم (وایت، a1995).
واژهي تفسیر در این جا و دیگر متون پسامدرن به معنایی هرمنوتیکی به کار میرود. در این متن واژهی تفسیر به فعالیتی اشاره ندارد که در آن یک فرد ـ شاید متخصص ـ به فرد دیگری بگوید که تجربهاش واقعاً به چه معناست. همچنین به این معنا نیست که شخص باید با به کارگیری یک نظریه فلسفی، روان شناختی یا اجتماعی بخواهد بینشی راجع به تجاربش به دست آورد. این گونه روشها در روایت درمانی کاربردی ندارد، در اینجا واژهي تفسیر به روشی اشاره دارد که از طریق آن ـ طبق ایدههای نسبتا جدید در جامعهشناسی، روانشناسی اجتماعی و انسانشناسی ـ افراد دنیای خود را به عنوان «چیزی که هست» درک نمیکنند (زیرا این ناممکن است)، بلکه همواره دنیا را از طریق فیلتر «پیشمفاهیم» خود میفهمند. این پیشمفاهیم از تجارب قبلی ذهنی افراد و زمینهی ذهنی ناشی از آن تشکیل شده که به طور موثری از هنجارها وفرضیات جوامع خرد و کلانی که زندگی فرد در آن میگذرد،تاثیر میپذیرد.
استفاده وایت از واژهی تفسیری بیانگر این فرض است که عوامل اجتماعی و فرهنگی (بین فردی، محلی و جهانی) تاثیراتی اساسی بر داستانهایی که از طریق آن تجارب ما معنادار میشود، میگذارد. ما به ندرت از این عوامل آگاه میشویم، اگر چه میتوانیم آنها را نظاره کنیم، بشناسیم و میزان تاثیر آنها را ملاحظه کنیم. در حقیقت تاثیرات اجتماعی و فرهنگی شامل فرضیات و ارزشهای بدیهی و پیش پا افتادهی گروههایی است که ما به آنها تعلق داریم و نیز جامعه بزرگتری که در آن زندگی میکنیم. این گروه ها و جوامع در تشکیل فیلتر ادراکی ما دخالت دارند. زبان، به دلیل ظرفیت خود ـ روشن و ساده کردن و نیز مغشوش کردن ـ نقش واسط و موثری را در فرآیندهای تفسیری دارد. در واقع ما از طریق زبان ـ شامل تک گویی های درونی و خاموش ـ افکار و احساسات خود را سازمان و توضیح میدهیم. زبان، به این دلیل که محصول فرهنگ ماست و فرضیات فرهنگ ما را درخود دارد، تفسیر ما را از اتفاقات محیط تحت تاثیر قرار داده و تفکر آماده وحاضر را در اختیار میگذارد (همان منبع).
در طول دورههای مختلف، استعارههای مختلفی توسط نظریهپردازان مورد استفاده قرار گرفته است. در طول دههی گذشته استعارهی جدیدی آرام آرام حوزههای نظری و عملی روانشناسی را تحت تاثیر قرار داده است. استعارهی روایت به شدت در کتب، مقالات، مجلهها و کنفرانسها نفوذ یافته است. روایت در لغت به معنای روایت کردن، ارائهي گزارشی از هر واقعهي ممکن، گزارشی دنبالهدار از هر مجموعه از وقایع و داستانگویی است (فرهنگ لغت چمبرز، 1985). روایت طرحی است که به کمک آن انسان به تجربههای گذرا و اعمال شخصی خود معنا میدهد. کارکرد روایت شکل دادن به زندگی و تبدیل اعمال و وقایع هر روزی به واحدهایی زنجیرهای و نمایشی است. قالبی برای فهم و درک رویدادهای گذشتهی زندگی شخص و برنامهی آتی است. این طرحوارهای مقدماتی است از آنچه که زندگی و وجود انسان را معنی دار میسازد (پاینه، 2000).
استعاره روایت دارای ریشههای باستانی است، تئودور ساربین[2] (1986) روایت را به عنوان استعارهی ظهور[3] در روانشناسی مطرح کرد (اسماعیلی نسب، 1383؛ به نقل از ماکادو وگونزالس، 1999). استعارهی ظهور برآمده از این اندیشه است که کل بیش از مجموعه اجزای آن است. مهیر[4] (1982) معتقد بود که ظهور به معنی پدیدار شدن خصوصیات جدیدی در کلهاست بطوریکه این خصوصیات قابل استنتاج از مقدمات معرفتی پیشین آنها نیست تا بتوان از ترکیب آن مقدمات به کل دست یافت. با این توصیف بر اساس استعارهی روایت، انسان بر حسب وضعیت زیستی، موقعیت تاریخی، نسبت اجتماعی و مثل آن قابل تعریف و شناسایی نیست، بلکه هر کس بر حسب نوع روایت و حکایتی که از خویش مینویسد معنا میشود، حکایت هر کس کلیتی منحصر به فرد و نسخهای بی بدیل است (واموسی، 1383).
روایت راهی برای فهم تجربهی انسان و یک ابزار بالینی است. برونر[5] (1986) معتقد است انسانها نیازمند آن هستند که به عنوان خلق کنندههای معنی فهمیده شوند و روایت فرایندی است که به واسطهی آن معنی شکل میگیرید، تحول مییابد و تغییر میکند. زبان به طور کلی و روایت به طور خاص وضعیت پدیدههای روان شناختی را به شکل درست آن ارزیابی میکند. محبوبیت استعارهی روایت در جنبشهای رواندرمانی از آنجا مشخص میشود که فرمولبندیهای رِوایی گوناگونی در انواع درمانهای روان پویایی، سیستمی، شناختی و سازهگرا مورد استفاده قرار گرفته است.؟؟؟ ولی اگر روایت را ضمن آنکه یک ابزار بالینی است راهی برای فهم تجربهی انسان بنامیم، آن را در قالب روایت درمانی مطرح نمودهایم. گویی بعد از دههها جدایی نظریه پردازان و درمان گران سرانجام در حال رسیدن به یک استعاره مشترک برای فهم و ارتقاء تغییر در انسان هستند؟؟؟؟(اسماعیلی نسب،1383؛ به نقل از ماکادو وگونزالس، 1999).
بر اساس نظریه روایت (مکآدامز، 1995) مردم تمایل دارند زندگی خود را به شکل یک داستان معنی دار پیوسته و منطقی در نظر بگیرند، بطوریکه بتوانند هدفها و توقعات آینده خویش را پیش برند. فرایند ساخت داستانها یک فرایند طبیعی است که به افراد کمک میکند خودشان و تجاربشان را بفهمند. در این فرایند فرد رویدادها را در یک الگوی بهم پیوسته همراه با احساسات و افکار سازماندهی و یادآوری میکند و به این ترتیب احساس میکند میتواند زندگیاش را پیشبینی و کنترل کند. ساخت دادن و معنادهی به تجارب سبب میشود تا اثرات هیجانات بیشتر قابل کنترل باشد و تجزیه و تحلیل آنها تسهیل شود، در نتیجه فرد کمتر به نشخوار فکری در مورد آنها میپردازد. رویدادهای دردناکی که در یک ساختار رِوایی سازماندهی نمیشوند، میتوانند به تداوم تجربه، افکار و احساسات منفی بینجامد و از دلایل شایع مراجعه افراد برای درمان، همین ناراحتیهای هیجانی است (پنبکروسگال، 1999).
گرگن[6] وگرگن (1988) این داستانهای خاص را که به افراد کمک میکند رویدادهای زندگیشان را بفهمند، روایت خود نامیدند. به نظر آنها معیار یک روایت خود خوب، همان معیارهایی است که برای یک داستان خوب به طور کلی مهم هستند. این معیار ها عبارتند از: وجود دلیل روشنی مبنی بر اینکه هدف داستان چیست، بیان رویدادهای مهمیکه با این هدف مرتبط هستند و در پایان قرار دادن منطقی آنها در کنار هم .
روایت درمانی رویکردی است به مشاوره. این رویکرد مردم را متخصصان اصلی زندگیشان و مشکلات را به عنوان بخشهای جداگانه از مردم میبیند و تصور میکند مردم دارای بسیاری از مهارتها، باورها، ارزشها و تواناییهایی هستند که به آنها کمک میکند تا اثرات مشکلات را در زندگیشان کاهش دهند. روایتدرمانی دربرگیرندهي روشهای فهم داستانهای زندگی افراد و روشهای بازنویسی این داستانها در کار اشتراکی درمانگر و فردی است که زندگیاش به بحث گذاشته شده است (مورگان[1]، 2000).
در ادامه سعی میشود روایت درمانی در قالبی فهرستوار از توضیحات ساده و نسبتا جامع مطرح شود:
اما شاید بپرسید چرا این موضوع را انتخاب کردی ؟ شایدم نپرسید ! اما من محض اطلاع رسانی خدمتتون عرض می کنم : به سه دلیل زیر
۱.چون عاشق نوشته ها و نوشتنم حالا اگه اون نوشته قصه زندگی آدمها باشه چه بهتر !
۲.چون این شیوه درمانی که اخیرا در روانشناسی مطرح شده البته در ایران خیلی اخیرا برای من اثرات فوق العاده ای داشته . یعنی بینش های ارزشمندی به من درباره زندگیم داده و چیزهای زیادی را برای من روشن کرده .
۳. چون پایان نامه لیسانسم را هم تو زمینه مشابهی کار کردم .پایان نامه لیسانسم درباره بررسی مقایسه ای استعاره های زنان معمولی و زنان متقاضی طلاق بود .
پس نتیجه میگیریم خیلی آماده و قبراقم ، مونده فقط آمادگی و اشتیاق شما ، منتظرم .