سوال اول :
نویسنده: یه دوست
دوشنبه 6 فروردين1386 ساعت: 14:8
سلام . موضوع جالبیه برای پایان نامه!
ولی هدف شما از انتخاب این موضوع فقط کشف خود و آگاهی از اونه؟! منظورم اینه که کاربرد عملی خاصی هم که به صورت دقیق و عینی مشخص باشه مد نظرتون هست؟!
وب سایت
نویسنده: صحرا
دوشنبه 6 فروردين1386 ساعت: 14:45
هرچند که پایان نامه من در حیطه درمان نیست چون نه من آموزش درمانی در این رویکرد دیده ام و نه وقت برداشتن پروژه درمانی دارم ، اما هدف کلی پایان نامه من کشف و مستند سازی داستانهای زندگی افراد است.
دوست عزیز اما روایت درمانی در کل کاربرد عملی هم دارد . اساسا این رویکرد یک رویکرد درمانی فرهنگی هست . منظور از فرهنگی اینه که درمان بر اساس ساختار ها و الگوهای ذهنی است که خود مراجع دارد . در واقع هر فردی چون در فرهنگ خاصی زندگی میکنه پس به تبع آن فرهنگ دارای پیشینه ذهنی و الگوهای خاص آن فرهنگ و خرده فرهنگ است ، در واقع چشم اندازی که فرد از طریق آن به دنیا نگاه میکنه ، برگرفته از فرهنگ خاصش است . البته در اینجا منظور از فرهنگ تنها فرهنگ باستانی ایران نیست بلکه بیشتر فضا و فرهنگ روزمره ایست که ما هرروزه در آن نفس می کشیم . در واقع فرهنگ معاصر ایران یا فرهنگ شهر خاص یا خرده فرهنگ و اقلیت خاصی بیشتر منظورمان است . چون این رویکرد بر فرهنگ بومی متکی است پس بهتر می تواند مراجع خود را بشناسد و درمانی مناسب برای مراجع را فراهم آورد . می دونید که راه حل برای یه اروپایی یه چیزه ، برای ایرانی یه چیز دیگه و برای یه افغانی یه چیز دیگه.
از طرفی این رویکرد به اصطلاحات درمانگر و بیمار در روانشناسی کلاسیک اعتقادی ندارد . بلکه معتقد است بیمار و درمانگر در واقع ویراستاران زندگینامه شخصی مراجع هستند . و درمان ویراستاری زندگینامه شخصی است . پس نقش فعالی برای مراجع در درمان فراهم می کند . طوریکه مراجعی که پیش روانشناس میره دیگه منتظر یه نسخه از پیش تعیین شده نیست که درمانگر یا دکتر برایش بپیچه بلکه یاد می گیره مسئولیتش را در تسکین و بهبود مسائل روانی خود و آن را تمرین می کند.
از طرف دیگه در این درمان فرد مشکل نیست بلکه مشکل مشکل است . در واقع وقتی فرد داستان زندگیش را می نویسه ، برای لحظاتی از آن جدا میشه و خواننده یا تماشاگر ان میشه و می تونه ناظر زندگیش باشه نه درگیر آن . در نتیجه تواناییش برای فکر کردن به تمام ابعاد داستان و حتی تغییر بخش هایی از ان بیشتر میشه . چون حالا دیگه فقط بازیگر داستان از پیش نوشته شده زندگیش نیست که درگیر بازی شده و نمی تونه به چیز دیگه ای فکر کنه بلکه می تواند نویسنده یا خواننده داستان شود که همه ابعاد داستان را در نظر دارد و انتخابگرانه و سنجیده عمل می کند.
رویکرد روایت به تمایل آدمی به ساخت دادن رویدادهای زندگیش در قالب روایت یا داستان اشاره دارد. فرآیندی که بواسطه آن بتواند به هویت یکپارچه ای دست یابد. در این نظریه مردم تمایل دارند زندگی خود را به شکل یک روایت معنیدار پیوسته و منطقی در نظر بگیرند، به طوری که بتوانند هدفها و توقعات آینده خویش را پیش برند(مک آدامز،1999). روایت در پی ساخت دادن به تجارب افراد است.زمانی که یک تجربه ساخت مییابد پیامدهای هیجانی ناشی از آن قابل کنترل خواهند شد. وقایع دردناکی که به صورت یک روایت ساختار نمییابند در تداوم تجربه افکار واحساسات منفی نقش دارند.از اثرات ساخت دادن به تجارب این است که تبدیل تصاویر و هیجانات به کلمات، روش شخص درباره فکرکردن و سازمان دادن به حادثه آسیبزا را تغییر میدهند(ماهونی، 1995 به نقل از پنبکر و سگال، 1992).
سوال دوم :
نویسنده: افسون
يکشنبه 5 فروردين1386 ساعت: 11:52
من میخوام حرف بزنم یکی هم بنویسه...همینننننننننننننننننننننن
نویسنده: صحرا
يکشنبه 5 فروردين1386 ساعت: 12:14
افسون عزیز اینکه میگم مصاحبه کتبی به دلایلی است . 1.چون هنگام نوشتن داستان زندگیمون ، هم زمان به ان فکر می کنیم و بخش هایی از ان را انتخاب میکنیم و قسمت های نه چندان مهم را کنار میگذاریم ، در واقع ویراستار داستان خودمون میشیم و اینچیزیه که در این رویکرد مورد تاکید است ، یعنی افراد باید داستان زندگیشون رو مرتب ویراستاری یا آپدیت کنن . اما در مصاحبه شفاهی بیشتر هیجان غالبه تا فکر . 2.در مصاحبه کتبی ما فضای ازاد بیشتری برای حرف زدن داریم بطوری که امکان خودسانسوری کمتره اما در مصاحبه شفاهی شما آگاهانه یا ناآگاهانه بخاطر وجود مصاحبه گر ، حرف هاتون را نمیزنید.3.روانشناسان در نتیجه تحقیقاتی نشان دادند که نوشتن خاطراتمون مخصوصا خاطرات تلخ اثر درمانی و شفادهنده دارد .
منتظر جوابتون هستم . قانع شدید؟
پیشنهاد میکنم همین الان قلم بدست بگیرید و بنویسید.پشیمون نمیشویدانشا’الله.
سوال سوم :
دوست دیگه ای پرسیده بودند که داستانها و خاطرات بسیاری را خواندند یا شنیدند یا تجربه کردند که همگی برایشان اثر گذار بوده و در نتیجه سختشون هست که از بین انبوه داستانها و خاطرات سه تا داستان را تعریف کنن و اینکه آیا می تونن بیشتر از سه تا یا همه شان را بنویسن ؟
در جواب این دوستم یا دوستان دیگه ای که این سوال در ذهنشون بوده باید بگم که انتخاب داستانها و خاطراتمون در این رویکرد بسیار مهم است . همونطور که برای نوشتن یه داستان خوب باید از پراکنده گویی بپرهیزیم ، برای نوشتن داستان زندگیمون هم لازمه خاطرات یا داستانهایی را انتخاب کنیم که برایمان مهمترند تا بدین ترتیب از پراکنده گویی در امان باشیم و بتوانیم در نهایت یک داستان منسجم بوجود آوریم .اصلا لزوم انتخاب گری نه تنها در داستان نویسی زندگیمون بلکه در دیگر حوزه های زندگی هم مشهوده . شما یک چشم انداز یا حداکثر دو یا سه چشم انداز به زندگیتون دارید و اعتقادات و اصول ارزشی زندگیتون را هم انتخاب می کنید و به عبارتی باری به هر جهت نیستید بلکه تلاش دارید جهت زندگیتون را روز به روز مشخص کنید و خب در نتیجه لازمه همونطور که مسیر زندگیتون را انتخاب می کنید ، داستانها و خاطرات داستان زندگی تون را هم انتخاب کنید .کلا انسان ناگزیر از انتخاب کردنه و ناگزیر از این است که پیامدهای انتخابگری خود را بپذیرد . اینطور نیست؟
مک آدامز (۱۹۹۵) در مصاحبه داستان زندگی خود می نویسد:
" در گفتن یک داستان در مورد زندگی شخصی تان لازم نیست هر حادثه ای که تاکنون برایتان اتفاق افتاده است ، به ما بگویید . داستان انتخابی است . در گفتن داستان زندگیتان بهتر است بر مواردی در زندگیتان متمرکز شوید که فکر می کنید اهمیت اساسی داشته اند . به عبارت دیگر اطلاعاتی در مورد شما و اینکه چگونه فردی شدید که الان هستید ، در بر داشته باشد .داستان شما باید بیانگر شباهت شما با افراد دیگر و تفاوت شما با آنها باشد ."
سوال چهارم
نویسنده: حسن اشرف
شنبه 11 فروردين1386 ساعت: 10:8
سلام
مطالب وب سایت، از اول تا آخر با دقت مطالعه شد. من کمی بدبینم. احساس می کنم با برداشتی که من دارم چیز خیلی تازه ای در این روش نخواهیم یافت. ولی هم کنجکاوم و هم دوست دارم روشتون رو دنبال کنم. می شه منابعی معرفی کنین که این متد رو یه مقدار علمی تر بشناسیم؟ یا همین جا تو وب کمی تخصصی توضیح بدین.
9 بخشی که برای کارتون نوشته بودین من رو کمی بدبین کرد. همین طور تفاسیر شما که رنگ و بوی تحلیل های روانکاوانه می داد. حس کردم چیزی فراتر از روانکاوی نیست.
خیلی از این فاکتورها رو می شه با یه پرسشنامه شخصیتی کامل با سرعت و دقت نعیین کرد. حتی داریم کسانی رو که با وکسلر زیاد کار کردن، بنا به تجربه از پروفایل هوشی مراجع، چنین چیز هایی رو هم استخراج می کنن.
دو تا نکته یادم اومده:
1- مفهوم "منش" آدلر
2- یه جمله داره یونگ تو کتاب انرژی روان و ماهیت آن، می گه: این زمان حال نیست که به آینده ی انسان ها شکل می دهد، بلکه این آینده ی انسان ها است که به زمان حالشان شکل می دهد! جمله ی زیبا و درستیه.
شما گفته بودین که این روش رو به عنوان یه متد درمانی به کار نمی برین، پس درسته که بگیم به عنوان یه روش سنجش و مصاحبه به کارش می برین؟ امیدوارم متوجه اهمیت این سوال باشین.
نویسنده: صحرا
شنبه 11 فروردين1386 ساعت: 14:33
ممنون آقای اشرف . بدبینی شما برای ما جای تحسین دارد و همینطور سوالات هوشمندانه بعدیتون . در واقع من چنین چیزی را در این وبلاگ کم دارم . یک ذهن انتقاد گر .
در رابطه با توضیح تخصصی بیشتر . حتما نتایج مطالعاتم را در وبلاگ خواهم آورد و منابعی را که میشناسم معرفی خواهم کرد .
روایت رویکردی است که رویکردهای دیگر مثل روانتحلیلگری و شناختی و رفتاری را دربر میگیرد . این گفته یکی از اساتید در یکی از سخنرانیهاست که مرا مجذوب این رویکرد کرد . در این باره در حال بررسی هستم .
اما دررابطه با سوال شما ... بله روایت یک روش کیفی سنجش می باشد و من قصد دارم روی این روش سنجش در پایان نامه ام کار کنم تا درمان چون تا زمانیکه ما روش سنجش رویکردی را درک نکرده باشیم ناتوان از استفاده درمانی از آن رویکرد هستیم .همچنین به دلیل غفلت از مطالعات کیفی در روانشناسی ایران استفاده از رویکرد کیفی روایت این خلاء را پر خواهد کرد .
در اینجا هدف کشف و مستند سازی و درک روایت های زندگی افراد است .
در روایت درمانی فرض بر اینه که با استفاده از ابزارهایی چون روایت و استعاره و نامه نگاری میتوان به شیو های عمیقتر به فهم مشکلات افراد دست یافت و من در حال حاضر در مرحله شناخت ابزار و پشتوانه های نظری روایت هستم که اگه این ابزار توسط محققان شناسایی و اعتباریابی شود در مرحله بعد است که میتوان از ان در مشاوره و روان درمانی استفاده کرد.
در رابطه با آدلر نیز تداعی بجایی داشتید.آدلر سیر زندگی انسان را با اصطلاحات رِوایی تفسیر کرده و یکی از افرادی است که در پیشینه تاریخی این رویکرد نامش آورده شده چرا که به نوعی کارش با روایت (داستان)اشتراکاتی دارد .
((آلفرد آدلر به آغاز و پایان داستان علاقمند بود. از دیدگاه آدلر «حافظه نخستین» خاستگاه افسانه بزرگسالان است، نشانه یک سبک خاص زندگی، و یک «پایان دادن ساختگی » که با توجه به ادراک افراد از خودشان تصوری نسبت به آینده به دست میدهد، گذشته را بازسازی میکند و حال را درک مینماید. بنابراین پایان دادن ساختگی یک پایان قابل پیش بینی را به سویی که روایت زندگی مدنظر دارد سوق میدهد.))
دوستان خوبم بازهم بسیار ممنونم از توجه و همکاریتون و همچنان منتظر ادامه این همکاری هستم مخصوصا منتظر دوستانی هستم که اعلام همکاری کردن
اما به دلیل گرفتاری کاری یا فراموشی
، هنوز نتونستن به وبلاگ سر بزنن .
در ضمن اگه ابهام دیگه ای بود ، بپرسید تا جواب بدم .
اینم هدیه من به مهربونی و همکاری شما :
صلح خواب کودک است ، صلح نان داغ است بر سر سفره جهان ، صلح زمانیست که پدر از سرکار می آید با دستانی پر از میوه و عرقهایی بر پیشانی مانند کوزه کنار پنجره ،
برادرم (و خواهرم!
صلح همین است و نه چیز دیگر .
یانیس ریتسوس
به لحاظ تاریخی بشر سه دوره را پشت سر گذاشته است: سنت، مدرن و پسامدرن. در دوران مدرن بر روشهای منطقی و تجربی کشف حقایق عینی تاکید میشد. فرض این دیدگاه بر این است که قوانین معتبر و تعمیم پذیر درباره رفتار آدمیاز طریق تکرار پژوهش اثبات میشوند و مترادف با واقعیت قابل مشاهده از همان رفتار هستند. بر طبق این دیدگاه ما در جهانی قابل فهم به سر میبریم که برایش حقایق جهان شمولی به صورت روابط علی و معلولی وجود دارد و مشاهدهگر مستقل و بیطرف میتواند آنها را کشف کند. این مشاهدهگر با تلاش برای دور ماندن از سوداریها، بر اساس فرضیههایی کاری میکند که به شیوهای گزارهای و از لحاظ تجربی اثباتپذیر تدوین شدهاند و میکوشد متغیرها را تا حد امکان کنترل کند، بررسی آزمایشی را به متغیر مستقل مورد نظر تقلیل دهد و بافت یا محیطی را که در آن قرار دارد حذف کند. ولی دیدگاه پسامدرن منکر وجود یک جهان عینی قابل فهم است و قبول ندارد دانش بیطرف، فارغ از سوداری، خنثی و مستقلی وجود داشته باشد که میتواند حقیقت را منعکس کند. در عوض طرفداران این موضوع اظهار میدارند دیدگاه متفاوت افراد مختلف راجع به واقعیت مبنایی اجتماعی و تجربهای[1] دارد و شکل و محتوای آن وابسته به فردی است که آن دیدگاه را حفظ میکند، یعنی نظام اعتقادی یا برداشت یک نفر از واقعیت را نمیتوان به شکل عینی تعریف کرد، چونکه این نظام سازه ای است اجتماعی وبا موقعیت تاریخی خاص و مجموعه تجارب شخصی فرد پیوند دارد و حقیقت به جای آنکه امری ثابت یا مطلق باشد، نوعی درک آگاهانه است که اشخاص درباره آن همرایی دارند و همان گونه که گیوبا[2] اظهار میدارد، حقیقت صرفا در درون مجموعه سازه های اشخاصی وجود دارد که به آن فکر میکنند (گلدنبرگ و گلدنبرگ، 1382).
بر اساس دیدگاه مدرن فرضیات اساسی روانشناسی عینیگرا عبارت است از: 1) روانشناسی عینیگرا با یک جهان بینی مکانیسمی تطابق دارد که جهان و موجودات ساکن آن را به عنوان یک ماشین پیچیده نگاه و حوادث طبیعت را به عنوان نتیجه پراکنش نیروها تلقی میکند. 2) روانشناسی عینیگرا دانش را به عنوان فرآیندی از مشاهدات بدون ارزش گذاری و انباشتن قطعات مجزای وقایع بر روی هم میداند که بنا به گفته کلی[3] قطعه گرایی انباشتی[4] نام گرفته است. 3) روانشناسی عینیگرا معیار قضاوت برای درستی یک گزاره را فقط ارزش درستی[5] آن میداند. 4) کاربرد عینیگرا از این فرضیات و دیگر فرضیات این دیدگاه در مطالعه انسان منجر به این نظر میشود که افراد ارگانیسمهایی واکنشی و منفعل هستند و توسط اثرات غیر مستقیم محیط هدایت میشوند (لوئیسبوتلا[6]، 2002)
با این حال، در چند دهه اخیر مقدار رو به رشدی از تحقیقات نابسندگی کلی رویکرد عینیگرا را در مطالعات انسانی خاطر نشان کردهاند. در میان آنها، ساختگرایی و روانشناسی رِوایی، دو جایگزین احتمالی روانشناسی عینیگرا به حساب میآیند. تا حد زیادی، هر دو دیدگاه مذکور، فرضیات معرفت شناختی متضادی با روانشناسی عینیگرا دارند. اول، ساختگرایی و روانشناسی رِوایی یک جهان بینی بافتی اختیار کردهاند که جهان را به مثابه یک متن در حال تغییر مینگرد که برای فهمیدنش، باید آن را به طور فعالانهای تفسیر کرد و ساخت. دوم، این دو دیدگاه، دانش را به عنوان فرآیندی از ساخت و بازساخت معانی فردی و اجتماعی میدانند که به قول کلی، تناوب گرایی ساختی[7] نام دارد. سوم، دو دیدگاه مذکور، سودمندی عملی و پیش گویانه را به عنوان ملاک درستی میدانند، زیرا این دیدگاه ها، حقیقت نهایی هیچ گزاره ای را در دسترس نمیدانند. چهار، هر دو دیدگاه مذکور، افراد را به عنوان موجوداتی پیش فعال و آینده محور میدانند. همچنین، رابطه بین افراد و محیط را مانند یک رابطه دیالکتیکی (گفت و گویی) میدانند که هر دو طرف به وسیله فعالیتهای متقابل، تغییر و تحول مییابند.با وجود شباهتهای میان ساختگرایی و روانشناسی رِوایی، هر دیدگاه از استعارههای ریشه ای متفاوتی برای مشخص کردن هسته فرآیندهای انسانی استفاده میکند. در حالی که ساختگرایی از استعارهی دانش به عنوان نظریه شخصی استفاده میکند، روانشناسی رِوایی از استعاره دانش به عنوان روایت شخصی سود میجوید (همان منبع).
پارادایم روایت درباره دانش، در دهة 1980 با حرکت سازهگرایی اجتماعی و دیگر رویکردهای تفسیری علوم اجتماعی آغاز شد. حرکت سازه گرایی اجتماعی نتیجه سنتهای هرمنوتیک[8] در ادبیات داستانی است. در مفهوم سازی دانش فرضیه بنیادی این است که ذهن ماهیت اجتماعی دارد و همچنین زبان نقش مهمیدر ادراک ایفا میکند. همانطور که اشاره شد سازهگرایان تفسیر متفاوتی از دانش دارند،
آنها فرضیه عینیت علم را بر اساس ایدههای واقعی از جهانی که جدا از انسان است، نمیپذیرند. آنها تاکید بیشتری بر فرایندهای اجتماعی در ایجاد دانش و اعتبار ادعاهای علمیدارند که همخوان با دیدگاههای فرهنگی، انسان شناسی و جامعه شناسی در مورد علم و چگونگی ایجاد دانش در حوزه انسانی است. این تفسیر به روایت گری آن روی سکه فلسفه رئالیسیتی بر اساس فرضیههای عینیت گرایی در دانش انسان است. حتی فلاسفه علم به نقش میانجی بودن زبان در فهم واقعیتهای انسانی اذعان دارند ( اسماعیلی نسب، 1383؛ به نقل از کازدین، 2000).
تغییر بسوی رویکرد روایتی دانش انعکاسی از پیوستاری بودن فلسفه علم است که به میزانهای متفاوتی بر کارکردهای اجتماعی، تفسیری و علمیدر بافتهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و تاریخی تاکید دارند. با این دیدگاه پارادایم روایتی نظریه سطح دوم یا فرا سطحی است که به چگونگی ایجاد نظریهها توسط انسان در فرایندهای تفسیر اجتماعی و با توجه به بافت میپردازد (همان منبع).
از دیدگاه فرانظریهای پارادایم روایتی معادل با جزئیاتی از رویکرد هرمنوتیک است. رویکرد هرمنوتیک دانش را تفسیرهای بافتی میکند و از چهارچوبهای تحلیلی با فرضیهها و سوالات محدود فاصله میگیرد. رویکرد روایتی هرمنوتیک اساسا بر گفت و گوهای جمعی افقهای مشترک تفسیری تکیه دارد و مسائل را با استانداردها و توافقهای جمعی ارائه میدهد .علاوه بر زیربناهای فلسفی سازه گرایی اجتماعی رویکرد روایت به دانش به نقش فرد در تفسیر خود اشاره دارد و بر عاملیت فرد در ایجاد دانش داستان گونه تاکید میکند. در نتیجه دیدگاه روایت در فلسفه به ماهیت تفکری بودن، خود ارجاع بودن و خود جهت ده بودن در دانش انسان توجه بیشتری دارد (همان منبع).
کارکرد دانش روایتی تفسیر متقابل خود و دیگران در یک گفت و گوی دو جانبه است. دیدگاه رِوایی به روانشناسی توضیح میدهد که چگونه مردم معانی مناسب و نمایشنامههای رِوایی را از فرهنگ خود گرفته و در تعامل هویت فردی با محیط شکل میدهند. انسان به عنوان محصول فرهنگ، موضوع امکانات و محدودیتهای زندگی اجتماعی است. بنابراین هستی شناسی فرد یا روانشناسی بودن او در همسازی هستی شناسی اجتماعی یا ماهیت اجتماعی انسان است (همان منبع).
از لحاظ تفاوت دیدگاههای مدرن و پسامدرن در حوزهي آسیبشناسی و درمان میتوان اشاره کرد که تمرکز بیشتر درمانهای سنتی بر فرد بوده و نه بر اجتماع، و فرد یا زوج به عنوان یک واحد مجزا در مرکز درمان بوده است. مطابق این چشماندازهای سنتی افراد یا زوجها ممکن است تحت تاثیر قرار بگیرند، برانگیخته شوند، حتی توسط تعامل با دیگران شرطی شده و یا از تجربهها ناگوار تاثیر بپذیرند ولی آنها ممکن است آن آسیب یا لطمه را به عنوان جوهر یا پویایی درونی خود حفظ کنند و آن را نگهدارند. این آسیب است که باید به عنوان قرار گیری در جای مناسب به واسطه توجه کارشناسانه درمانگران فهمیده شود. گسترهی درمان در فرهنگ مشاورهی مدرنیست شامل اعمال متنوعی مانند ریشه کنی تاثیرات ناخودآگاه زندگی دوران کودکی است. همچنین این اعمال در بر دارندهی استقرار زمینهای برای تسهیل و افزایش ظرفیت فرد برای غلبه بر مشکلاتش است، مانند برقراری جلسات هفتگی منظم برای فرد که در آن با پذیرش و احترام به صحبتهای فرد گوش داده میشود. در این نگاه فرد گرایانه، موضع اجتماعی فرد و مقولاتی که او برای مشاوره پیش میآورد به فراموشی سپرده میشود. در مقابل روانشناسان ساختارگرای اجتماعی، به جای نظریههای فرضی آسیب یا لطمه درونی بر فرایندهای فرهنگی یا اجتماعی تمرکز میکنند که ما از طریق آنها طرز نگاهمان به جهان را کسب میکنیم و ماهیت این نگاهها است که به نوبه خود اعمال ما را تحت تاثیر قرار میدهند. ساخت گرایان اجتماعی فرض میکنند که این گسترهی هنجارهای فرهنگی ـ اجتماعی آزمون نشده و نامرئی برای افراد، گروهها و جوامع جایگاه واقعیت را اشغال میکنند. آنها میگویند که ما پیوسته نگاهمان به واقعیت را از طریق این هنجارها و نیز تاثیرات فرهنگ و دیگر افراد بنا میکنیم. آنطور که جروم برونر[1] مینویسد ـ و تلویحا به داستان های افراد اشاره دارد ـ «شکل واقعی زندگی ما ـ طرح مدام در حال تغییر و تحول از خود زندگینامهی ما که در ذهنمان نگه میداریم ـ فقط به واسطهی نظامهای فرهنگی تفسیر و تعبیر برای ما و دیگران قابل فهم میشود» (33:1990). این نگاه با تاکیدش بر ماهیت چندگانه، در حال تغییر و تعاملی انسان رویکردی پسامدرن است (پاینه[2]، 2000).
1. روایت در فرهنگ عامه، رسانه و زندگی روزمره/ آسا برگر، آرتور (1380)/ ترجمه محمد رضا لیروای/ انتشارات سروش.
2.در فصل 13 اين كتاب توضيح مختصر و مفيدي درباره روايت درماني داده شده و يك مورد تحليل داستاني نيز آورده شده است : نظریههای روان درمانی/ پروچسکا، جیمز او و نورکراس جان سی (1381)/ ترجمهی یحیی سیدمحمدی/ انتشارات رشد
3. استعاره و شناخت/مولف: حبیب الله قاسم زاده (1379)/ انتشارات فرهنگیان.
4.قصه درماني/مولف:ميلتون اريكسون/مترجم:مهدي قراچه داغي/نشر دايره/1382
در بخش پایههای فلسفی نظریهی روایت به طور مختصر چگونگی شکل گیری رویکردی که به نظریه روایت انجامید توضیح داده شد. در این بخش بیشتر سعی میشود به خود نظریهی روایت در دیدگاه پسامدرن پرداخته شود.
تعریف لغوی تنها یکی از جنبههای واژه روایت است که در این درمان به کار میرود. اگر این جنبه همه ابعاد را پوشش میداد، آن وقت در مقایسه با کاربرد این واژه در درمان عملی معنای بسیار محدودی را شامل میشد. یک معنای مهم و گستردهتر از واژه روایت به یک روش نسبتا جدید از تفکر درباره ماهیت زندگی و آگاهی انسان ـ که اکنون به آن پسامدرن میگویندـ برمیگردد. در این روش دو راه برای توضیح جهان و زندگی انسان وجود دارد: استدلال بر اساس روایت و شیوه منطقی ـ علمی. شیوه منطقی در پی شرایط حقیقت عام است، حال آنکه شیوه رِوایی در جست و جوی پیوندهای خاص میان رخدادهاست. در شیوه رِوایی توضیح درون بافت و متن نقش بسته است، حال آنکه توضیح منطقی علمیاز رخدادهایی در مکان و زمان استخراج میشود (آسابرگر، 1380 به نقل از جروم برونر، 1986).
بسیاری از درمانهای سنتی بر انگارههای روان شناختی مبتنی بر روایت علمیبنا شدهاند، که از مشاهدات اقتباس شده و توسط به اصطلاح تحقیقات عینی و ملموس تایید شده است (برای مثال راجرز، 1961). طراحان درمانها اغلب فرض کردهاند که با خوانش، تفکر و آموزش هرچه بیشتر کارآموز بیشتر میتوان در دانش عینی فرضی که در نظریهها وجود دارد، شریک شد، برای مثال برای مکانیابی و ارزشیابی منابع انگیزش، ریشههای پریشانی، مکانیسمهای روابط، علتیابی و درمانیابی مقولات مربوط به درمان. ولی در چشمانداز پستمدرن فرض بر این است که بیشتر از اینکه هر چیزی را با نظریههای روان شناختی متناقضی که در مکاتب درمانی مختلف وجود دارد، بسنجیم، باید از درک بیواسطه، هر روزی، ملموس و شخصی زندگیهایمان که بطور اولیهای برایمان قابل شناخت است ـ و از طریق داستانهایی که ما و دیگران درباره خودمان میگوییم به دست میآیدـ استفاده کنیم. در چشمانداز پسامدرن این داستانها قالبی از مفاهیم و باورها را میسازند که از طریق آن ما زندگیهایمان و جهانی را که زندگیهایمان در آن رخ میدهد درک میکنیم. بین داستانهایی که ما برای خودمان تعریف میکنیم، راههایی که از طریق آنها زندگی میکنیم و داستانهایی که در آینده درباره زندگی گذشتهمان بازگو میکنیم تعامل وجود دارد (پاینه، 2000).
به نظر وایت[1] روایت و داستان زندگی یعنی این که انسانها موجوداتی تفسیر کننده هستند و ما در تفسیر تجارب زندگی خود فعالیت داریم. این یعنی فرض اینکه تفسیر تجارب ما بدون دسترسی به قالبهایی از وضوح ممکن نیست، قالبهایی که اسناد معنا را برای ما ممکن میسازد، به عبارت دیگر داستانها این قالبها را برایمان فراهم میکنند. فرض زیربنایی در این مورد این است که معناهایی که در فرایند تفسیر دخالت دارند، از نظر اثربخشی بر زندگی خنثی نیستند، بلکه بر آنچه انجام میدهیم اثر مستقیم و واقعی میگذارند. این یعنی فرض این که خود داستان یا روایت تعیین میکند کدام جنبهی زندگی ما باید بیان و اظهار شود و آنها هستند که شکل زندگی ما را مشخص میکنند. به عبارت دیگر ما از طریق داستانهایی که دربارهي زندگی خود داریم زندگی میکنیم (وایت، a1995).
واژهي تفسیر در این جا و دیگر متون پسامدرن به معنایی هرمنوتیکی به کار میرود. در این متن واژهی تفسیر به فعالیتی اشاره ندارد که در آن یک فرد ـ شاید متخصص ـ به فرد دیگری بگوید که تجربهاش واقعاً به چه معناست. همچنین به این معنا نیست که شخص باید با به کارگیری یک نظریه فلسفی، روان شناختی یا اجتماعی بخواهد بینشی راجع به تجاربش به دست آورد. این گونه روشها در روایت درمانی کاربردی ندارد، در اینجا واژهي تفسیر به روشی اشاره دارد که از طریق آن ـ طبق ایدههای نسبتا جدید در جامعهشناسی، روانشناسی اجتماعی و انسانشناسی ـ افراد دنیای خود را به عنوان «چیزی که هست» درک نمیکنند (زیرا این ناممکن است)، بلکه همواره دنیا را از طریق فیلتر «پیشمفاهیم» خود میفهمند. این پیشمفاهیم از تجارب قبلی ذهنی افراد و زمینهی ذهنی ناشی از آن تشکیل شده که به طور موثری از هنجارها وفرضیات جوامع خرد و کلانی که زندگی فرد در آن میگذرد،تاثیر میپذیرد.
استفاده وایت از واژهی تفسیری بیانگر این فرض است که عوامل اجتماعی و فرهنگی (بین فردی، محلی و جهانی) تاثیراتی اساسی بر داستانهایی که از طریق آن تجارب ما معنادار میشود، میگذارد. ما به ندرت از این عوامل آگاه میشویم، اگر چه میتوانیم آنها را نظاره کنیم، بشناسیم و میزان تاثیر آنها را ملاحظه کنیم. در حقیقت تاثیرات اجتماعی و فرهنگی شامل فرضیات و ارزشهای بدیهی و پیش پا افتادهی گروههایی است که ما به آنها تعلق داریم و نیز جامعه بزرگتری که در آن زندگی میکنیم. این گروه ها و جوامع در تشکیل فیلتر ادراکی ما دخالت دارند. زبان، به دلیل ظرفیت خود ـ روشن و ساده کردن و نیز مغشوش کردن ـ نقش واسط و موثری را در فرآیندهای تفسیری دارد. در واقع ما از طریق زبان ـ شامل تک گویی های درونی و خاموش ـ افکار و احساسات خود را سازمان و توضیح میدهیم. زبان، به این دلیل که محصول فرهنگ ماست و فرضیات فرهنگ ما را درخود دارد، تفسیر ما را از اتفاقات محیط تحت تاثیر قرار داده و تفکر آماده وحاضر را در اختیار میگذارد (همان منبع).
در طول دورههای مختلف، استعارههای مختلفی توسط نظریهپردازان مورد استفاده قرار گرفته است. در طول دههی گذشته استعارهی جدیدی آرام آرام حوزههای نظری و عملی روانشناسی را تحت تاثیر قرار داده است. استعارهی روایت به شدت در کتب، مقالات، مجلهها و کنفرانسها نفوذ یافته است. روایت در لغت به معنای روایت کردن، ارائهي گزارشی از هر واقعهي ممکن، گزارشی دنبالهدار از هر مجموعه از وقایع و داستانگویی است (فرهنگ لغت چمبرز، 1985). روایت طرحی است که به کمک آن انسان به تجربههای گذرا و اعمال شخصی خود معنا میدهد. کارکرد روایت شکل دادن به زندگی و تبدیل اعمال و وقایع هر روزی به واحدهایی زنجیرهای و نمایشی است. قالبی برای فهم و درک رویدادهای گذشتهی زندگی شخص و برنامهی آتی است. این طرحوارهای مقدماتی است از آنچه که زندگی و وجود انسان را معنی دار میسازد (پاینه، 2000).
استعاره روایت دارای ریشههای باستانی است، تئودور ساربین[2] (1986) روایت را به عنوان استعارهی ظهور[3] در روانشناسی مطرح کرد (اسماعیلی نسب، 1383؛ به نقل از ماکادو وگونزالس، 1999). استعارهی ظهور برآمده از این اندیشه است که کل بیش از مجموعه اجزای آن است. مهیر[4] (1982) معتقد بود که ظهور به معنی پدیدار شدن خصوصیات جدیدی در کلهاست بطوریکه این خصوصیات قابل استنتاج از مقدمات معرفتی پیشین آنها نیست تا بتوان از ترکیب آن مقدمات به کل دست یافت. با این توصیف بر اساس استعارهی روایت، انسان بر حسب وضعیت زیستی، موقعیت تاریخی، نسبت اجتماعی و مثل آن قابل تعریف و شناسایی نیست، بلکه هر کس بر حسب نوع روایت و حکایتی که از خویش مینویسد معنا میشود، حکایت هر کس کلیتی منحصر به فرد و نسخهای بی بدیل است (واموسی، 1383).
روایت راهی برای فهم تجربهی انسان و یک ابزار بالینی است. برونر[5] (1986) معتقد است انسانها نیازمند آن هستند که به عنوان خلق کنندههای معنی فهمیده شوند و روایت فرایندی است که به واسطهی آن معنی شکل میگیرید، تحول مییابد و تغییر میکند. زبان به طور کلی و روایت به طور خاص وضعیت پدیدههای روان شناختی را به شکل درست آن ارزیابی میکند. محبوبیت استعارهی روایت در جنبشهای رواندرمانی از آنجا مشخص میشود که فرمولبندیهای رِوایی گوناگونی در انواع درمانهای روان پویایی، سیستمی، شناختی و سازهگرا مورد استفاده قرار گرفته است.؟؟؟ ولی اگر روایت را ضمن آنکه یک ابزار بالینی است راهی برای فهم تجربهی انسان بنامیم، آن را در قالب روایت درمانی مطرح نمودهایم. گویی بعد از دههها جدایی نظریه پردازان و درمان گران سرانجام در حال رسیدن به یک استعاره مشترک برای فهم و ارتقاء تغییر در انسان هستند؟؟؟؟(اسماعیلی نسب،1383؛ به نقل از ماکادو وگونزالس، 1999).
بر اساس نظریه روایت (مکآدامز، 1995) مردم تمایل دارند زندگی خود را به شکل یک داستان معنی دار پیوسته و منطقی در نظر بگیرند، بطوریکه بتوانند هدفها و توقعات آینده خویش را پیش برند. فرایند ساخت داستانها یک فرایند طبیعی است که به افراد کمک میکند خودشان و تجاربشان را بفهمند. در این فرایند فرد رویدادها را در یک الگوی بهم پیوسته همراه با احساسات و افکار سازماندهی و یادآوری میکند و به این ترتیب احساس میکند میتواند زندگیاش را پیشبینی و کنترل کند. ساخت دادن و معنادهی به تجارب سبب میشود تا اثرات هیجانات بیشتر قابل کنترل باشد و تجزیه و تحلیل آنها تسهیل شود، در نتیجه فرد کمتر به نشخوار فکری در مورد آنها میپردازد. رویدادهای دردناکی که در یک ساختار رِوایی سازماندهی نمیشوند، میتوانند به تداوم تجربه، افکار و احساسات منفی بینجامد و از دلایل شایع مراجعه افراد برای درمان، همین ناراحتیهای هیجانی است (پنبکروسگال، 1999).
گرگن[6] وگرگن (1988) این داستانهای خاص را که به افراد کمک میکند رویدادهای زندگیشان را بفهمند، روایت خود نامیدند. به نظر آنها معیار یک روایت خود خوب، همان معیارهایی است که برای یک داستان خوب به طور کلی مهم هستند. این معیار ها عبارتند از: وجود دلیل روشنی مبنی بر اینکه هدف داستان چیست، بیان رویدادهای مهمیکه با این هدف مرتبط هستند و در پایان قرار دادن منطقی آنها در کنار هم .
روایت درمانی رویکردی است به مشاوره. این رویکرد مردم را متخصصان اصلی زندگیشان و مشکلات را به عنوان بخشهای جداگانه از مردم میبیند و تصور میکند مردم دارای بسیاری از مهارتها، باورها، ارزشها و تواناییهایی هستند که به آنها کمک میکند تا اثرات مشکلات را در زندگیشان کاهش دهند. روایتدرمانی دربرگیرندهي روشهای فهم داستانهای زندگی افراد و روشهای بازنویسی این داستانها در کار اشتراکی درمانگر و فردی است که زندگیاش به بحث گذاشته شده است (مورگان[1]، 2000).
در ادامه سعی میشود روایت درمانی در قالبی فهرستوار از توضیحات ساده و نسبتا جامع مطرح شود:
اما شاید بپرسید چرا این موضوع را انتخاب کردی ؟ شایدم نپرسید ! اما من محض اطلاع رسانی خدمتتون عرض می کنم : به سه دلیل زیر
۱.چون عاشق نوشته ها و نوشتنم حالا اگه اون نوشته قصه زندگی آدمها باشه چه بهتر !
۲.چون این شیوه درمانی که اخیرا در روانشناسی مطرح شده البته در ایران خیلی اخیرا برای من اثرات فوق العاده ای داشته . یعنی بینش های ارزشمندی به من درباره زندگیم داده و چیزهای زیادی را برای من روشن کرده .
۳. چون پایان نامه لیسانسم را هم تو زمینه مشابهی کار کردم .پایان نامه لیسانسم درباره بررسی مقایسه ای استعاره های زنان معمولی و زنان متقاضی طلاق بود .
پس نتیجه میگیریم خیلی آماده و قبراقم ، مونده فقط آمادگی و اشتیاق شما ، منتظرم .
اول . سلام .
دوم . عیدتون مبارک .
سوم . بریم سر اصل مطلب البته بعد از هدیه بهاری من به تو و تو و تو و ...
تو بهار را دوست می داری ، من پاییز را ،
اگر تو چند گام به جلو بیایی و
من چند گام عقب بنشینم ،
در تابستان گرم و بلند به هم می رسیم .